
سينماي جهان : سيناپس
عروس جنازه Corpe Bride
ويليام ون دورت ماهي فروشي تازه به دوران رسيده است. او و همسرش نل قصد دارند براي پسر خجالتيشان، ويكتور، زن بگيرند. آنها براي اين منظور، دختر فينيس را انتخاب مي كنند. فينيس آريستو كراتي ورشكسته است. دختر او، ويكتوريا، دختري حساس و رمانتيك است. ويكتور به همراه پدر و مادرش به خانه فينيس مي روند تا آنجا تمرين مراسم عروسي را به جا آورند. ويكتور و ويكتوريا براي اولين بار يكديگر را مي بينند و به هم علاقه مند مي شوند. آن دو در برابر پاستور قرار مي گيرند كه كشيشي بدخلق است. ويكتور به نظر مي رسد ترسيده، نمي تواند از پس تمرين برآيد و از خانه مي گريزد و به جنگل مي رود. او شب هنگام سعي مي كند كه آنجا به تمرين مراسم عروسي بپردازد و در اين كار نيز موفق مي شود. اما در آخرين لحظه حلقه عروسي روي زمين افتاده و وارد انگشت اميلي مي شود. اميلي عروس مرده است كه دستانش از زير خاك بيرون افتاده است. او كه لباس عروسي به تن دارد از خاك بيرون آمده و ويكتور را به دنياي مردگان مي برد. اميلي اكنون خوشحال است كه بالاخره ازدواج كرده است. او ويكتور را شوهر خود صدا مي زند. به نظر مي رسد كه دنياي مردگان، دنيايي به شدت شاد است كه از تشويش ها و نگراني هاي دنياي زندگان از آن خبري نيست.
اميلي زني است كه توسط نامزدش دزديده شده و بعد به قتل رسيده است. ويكتور به اميلي علاقه نشان مي دهد، اما او همچنان دل در گرو ويكتوريا دارد و سعي مي كند به نزد او برگردد. وقتي از ويكتور خبري نمي شود، خانواده فينيس يقين مي كنند كه او فرار كرده است. بنابراين پيشنهاد لرد باركيس مبني بر ازدواج با ويكتوريا را مي پذيرند، هرچند كه ويكتوريا دوست ندارد با او ازدواج كند. باركيس كه مردي بدذات است، بعد از ازدواج با ويكتوريا مي فهمد كه فينيس هيچ پولي در بساط ندارد. او از اين موضوع بسيار خشمگين مي شود. الدر گوتنچت، مرد فرزانه دنياي مردگان، در مي يابد كه ازدواج يك مرده با يك زنده، يك كار غيرقانوني است، بنابراين او مي خواهد كه مراسم ازدواج ويكتور و اميلي دوباره برگزار شده و آنجا ويكتور جامي از زهر از دست اميلي بگيرد و آن را بنوشد. وقتي ويكتور مي فهمد كه ويكتوريا ازدواج كرده، آن شرط را مي پذيرد. مردگان به دنياي زندگان هجوم مي برند و وارد كليسا مي شوند تا آنجا مراسم عروسي برگزار شود. ويكتوريا نيز وارد كليسا مي شود. وقتي اميلي مي فهمد كه ويكتوريا تا چه اندازه ويكتور را دوست دارد، از ازدواج با او منصرف مي شود. باركيس اشتباهي جام زهر را مي نوشد و مي ميرد. ويكتور و ويكتوريا با هم ازدواج مي كنند. اميلي از هم مي پاشد و تبديل به دسته اي پروانه مي شوند و به آسمان مي روند.
سفر بزرگ Le Grand Voyage
جنوب فرانسه، زمان حال. ردا دانشجويي فرانسوي است كه اصليتي مراكشي دارد. او با بي ميلي موافقت مي كند كه پدرش را به يك سفر سه هزار مايلي ببرد؛ جايي كه آن مرد سالخورده قصد زيارت خانه خدا را دارد؛ شهر مكه. نخست آن دو نفر به ندرت با يكديگر حرف مي زنند. دوست ردا، ليزا دختري غير مسلمان است مدام به موبايل او زنگ مي زند، اما ردا به او جواب نمي دهد، چرا كه مي ترسد مبادا پدر مذهبي اش چيزي درباره آن دختر بفهمد. پدر مدتي بعد موبايل را دور مي اندازد كه اين باعث عصبانيت ردا مي شود.
آن دو نفر در بالكان گم مي شوند. در يك نقطه، پيرزني سوار ماشين آنها مي شود و مسير را به آن دو نشان مي دهد، اما ردا او را در يك رستوران بين راه جا مي گذارد. در بلغارستان آن دو در كولاك گرفتار مي شوند. پدر ردا مريض شده و در يك بيمارستان تحت عمل قرار مي گيرد. با وجود ضعف بدني، او اصرار دارد كه به سفرشان ادامه بدهند. در تريكه آنها در گمرك دچار دردسر مي شوند. مصطفي، مردي ترك كه قبلاً در فرانسه زندگي مي كرده به آنها كمك مي كند و آن دو را تا استانبول همراهي كرده و شهر را به آنها نشان مي دهد. پدر ردا به او مي گويد كه نبايد به مصطفي اعتماد كنند. آن شب، ردا و مصطفي به خوش گذراني مي پردازند و پدر استراحت مي كند. هنگام صبح پدر، ردا را بيدار كرده و به او مي گويد كه پول هايشان گم شده است. او مصطفي را كه حالا غيبش زده، به دزدي متهم مي كند. آنها به نزد پليس مي روند و از مصطفي شكايت مي كنند، اما پليس به دليل نداشتن مدرك، پرونده را دنبال نمي كند. آن دو به سوريه مي رسند و آنجا ردا از كوره درمي رود و با پدرش به خاطر تمام شدن پول هايشان جر و بحث مي كند. با اين حال سفر آنها ادامه پيدا كرده و آن دو به اردن مي رسند. ردا پول هايشان را در ماشين خود پيدا مي كند، اما ترجيح مي دهد كه به پدرش بگويد پول ها را از كنسولگري فرانسه گرفته است. در عربستان آنها با ديگر زائران آشنا مي شوند. بعد از اين كه آن دو با يكديگر آشتي مي كنند، پدر ردا به مكه مي رود و آن شب برنمي گردد. ردا درمي يابد كه پدرش مرده است. ردا كه حسابي ناراحت شده به فرودگاه مي رود تا به خانه برگردد.
گل هاي شكسته Broken Flowers
شهري بي نام در آمريكا، زمان حال، دان جانسون مردي پا به سن گذاشته است، با اين وجود او هنوز مجرد است. دان در زندگي خود با چند زن در ارتباط بوده، اما هيچ كدام از آن ارتباط ها منجر به ازدواج نشده است. شري آخرين زني است كه او را ترك كرده است. دان مقابل در خانه خود نامه اي پيدا مي كند كه فرستنده آن نامعلوم است. وقتي او نامه را مي خواند، متوجه مي شود كه نامه از طرف يكي از آن زنان فرستاده شده است، اما نامي در آن نيست. او در نامه نوشته كه دان پسري نوزده ساله دارد و ممكن است كه اين مرد جوان بخواهد براي ديدن او به خانه اش بيايد. دان براي اين كه بفهمد آن نامه را چه كسي نوشته است، به نزد همسايه اش وينستون مي رود. وينستون يك كارآگاه آماتور است. او، دان را تشويق مي كند كه به ديدن دوستان سابقش برود تا راز آن نامه را كشف كند.
دان نخست به نزد لارا مي رود و متوجه مي شود كه لارا بيوه شده و اكنون با دختر نوجوانش زندگي مي كند. لارا او را به گرمي مي پذيرد، اما دان از خانه او مي رود. دومين نفر فهرست او، زني به نام دورا است كه در يك آژانس املاك كار مي كند. دورا با همسرش زندگي مي كند. او با دورا و همسرش شام مي خورد و براي پيدا كردن كارمن، از آن دو جدا مي شود. كارمن در حال حاضر تربيت كننده حيوانات است. بعد از ارتباطي بسيار سرد، دان بايد به سراغ نفر بعدي برود كه پني نام دارد. همسر پني او را از خانه اش بيرون كرده و پني در را به روي او مي بندد.
آخرين نفري كه دان بايد به ديدنش برود، مي تواند مادر آن پسر باشد. اما دان مجبور مي شود كه به يك قبرستان برود، چرا كه زن اكنون در آنجا دفن شده است. دان به خانه بازمي گردد و پسري جوان را مي بيند كه گمان مي كند خودش است. آن دو با هم حرف مي زنند، اما پسر ترسيده و فرار مي كند. يك ماشين از كنار او رد مي شود كه پسري جوان در آن نشسته است. در حالي كه دان در خيابان ايستاده است، پسر به او خيره مي شود. دان نيز به او خيره مي شود.
بايد سگ ها رو دوست داشت Must love Dogs
لس آنجلس، زمان حال، سارا نولان، معمل پيش دبستاني، به تازگي از همسرش جدا شده و تنها زندگي مي كند. او حالا سوژه اي براي خانواده اش است؛ براي پدرش كه تنها زنگي مي كند و براي خواهران و برادرش. همه در زندگي او مداخله مي كنند و معتقدند كه سارا نبايد تنها بماند و بايد دوباره ازدواج كند. اوضاع سارا بدجوري خراب است و يك دم او را راحت نمي گذارند.
در جاي ديگري از اين شهر، جيك اندرسون كه كارش ساختن قايق است، نيز تنها زندگي مي كند. البته براي او فقط يك نفر تلاش مي كند؛ آن هم دوستش چارلي كه قصد دارد براي او زني پيدا كند، اما جيك گوشش به او بدهكار نيست. سارا سعي مي كند از طريق اينترنت كسي را براي خود پيدا كند و وقتي بدون آگاهي از دوست اينترنتي اش به ديدن او مي رود، آن شخص پدرش از آب درمي آيد. كارول خواهر سارا براي او يك سايت دوست يابي، پرو فايلي درست مي كند و در آن پيغامي مي گذارد: «بايد سگ رو دوست داشت.» سارا به ديدن چندين نفر مي رود، اما هيچ كدام آنها را مناسب خود نمي بيند. او در مدرسه با پدر يكي از شاگردانش به نام باب آشنا مي شود و از او خوشش مي آيد. باب نيز از همسرش جدا شده است. بالاخره كوشش هاي چارلي جواب مي دهد و سارا و جيك با هم ملاقات مي كنند، هرچند كه ملاقات خوبي نمي شود. آنها در دومين ملاقات به هم علاقه مند مي شوند، اما مشكلي پيش مي آيد.
از طرفي پدر سارا نيز قصد دارد ازدواج كند. او با زني به نام دالي آشنا مي شود و او را خانه اش مي آورد تا دالي را به خانواده اش معرفي كند. در همان روز باب نيز به خانه آنها مي آيد و در مهماني شركت مي كند و نظر خانواده را به خود جلب مي كند.
چند روز بعد كه سارا به ديدن باب مي رود، متوجه مي شود كه همكار او نيز در خانه باب است. او از اين موضوع دلخور شده و به خانه اش برمي گردد. وقتي او به خانه اش مي رسد، مي بيند كه جيك و برادرش جلوي خانه او با هم گرم گرفته اند.
برادر سارا با همسرش دعوا كرده است. جيك برادر سارا را به خانه اش مي رساند. باب به خانه سارا مي آيد تا از او معذرت خواهي كند و اين موضوع مصادف مي شود با برگشتن جيك كه سبب ناراحتي جيك شده و او از آنجا مي رود. چند روز بعد، سارا درمي يابد كه علاقه اي به باب ندارد و او را ترك مي كند. يك روز پدر سارا با جيك برخورد مي كند و بدون اين كه بداند او سارا را مي شناسد پاي صحبت جيك مي نشيند كه از عشق از دست رفته اش حرف مي زند. با دخالت پدر، سارا درمي يابد كه جيك هنوز به او علاقه دارد. آن دو با هم آشتي مي كنند و جشن كوچكي راه مي اندازند. پايان فيلم، چند زوج نحوه آشناييشان را براي ما تعريف مي كنند.
منبع: فيلم نگار شماره 41.